نقد فیلم
فیلم لیلا
لیلا حاتمی ( بازیگر نقش اول زن در فیلم لیلا )
نام : لیلا
نام خانوادگی : حاتمی
سمت : بازیگر
تاریخ تولد : ۱۳۵۱
محل تولد : تهران
ملیت : ایرانی
بیوگرافی :
فرزند علی حاتمی ( نوسینده و کارگردان)
فرزند زری خوشکام ( بازیگر )
همسر علی مصفا ( بازیگر و کارگردان)
پس از دیپلم ، دو سال مهندسی برق را در دانشگاه پلی تکنیک سوییس و دو سال ادبیات مدرن فرانسه را در همین کشور گذراند . لیلا حاتمی در خانواده ای کاملا هنری متولد شد . پدر وی مرحوم علی حاتمی کارگردان فقید سینمای ایران و مادرش زری خوشکام بازیگر قبل از انقلاب است . همین خانواده هنری باعث شد لیلا خیلی زود و در سن ۳ سالگی برای اولین بار در مقابل دوربین حاضر شود . اولین تجربه او بازی در سریال ” سلطان صاحبقران ” در سال ۱۳۵۴ بود ، پس از آن در سریال های “طلاق” (۱۳۵۶) ، “هزاردستان” (۱۳۵۸) و “زیرگنبد کبود” (۱۳۶۱) ایفای نقش کرد . وی اولین فیلم سینمایی خود را در سال ۱۳۶۲ و در سن ۱۱ سالگی با بازی در “کمال الملک” تجربه کرد . پس از یک وقفه ۸ ساله در سال ۱۳۷۰ در فیلم سینمایی “دلشدگان” ایفای نقش کرد .
خانم حاتمی جزو معدود هنرپیشگان ایرانی است که دارای تحصیلات عالیه است . اما نقطه عطف برای زندگی وی بازی در فیلم “لیلا” بود . فیلم لیلا ، لیلا حاتمی را نه تنها در ایران بلکه در دنیا به شهرت رساند. معروفیت بین المللی لیلا باعث شد چهره لیلا در فیلم لیلا در اکثر سایتهای سینمایی دنیا به نمایش درآید و همچنان نقد آن ادامه دارد . اما جنبه مهمتر فیلم لیلا برای لیلا حاتمی ازدواج در این فیلم با نقش مقابل خود علی مصفا بود . اتفاقی که خانم حاتمی همیشه از آن به نیکی یاد می کند .
“شیدا” (۱۳۷۷) ، “میکس” (۱۳۷۸) ، آب و آتش (۱۳۷۹) ، از دیگر کارهای وی است که البته هرگز نتوانست محبوبیت لیلا را کسب کند . حاتمی بعد از ۱۸ سال بار دیگر به تلویزیون آمد و این بار به عنوان یک بازیگر مطرح در سریال ” کیف انگلیسی ” (۱۳۷۹) ایفای نقش کرد.
ارتفاع پست (۱۳۸۰) ، ایستگاه متروک (۱۳۸۱) ، سیمای زنی در دوردست (۱۳۸۲) ، حکم (۱۳۸۳) ، سالاد فصل (۱۳۸۳) ، شاعر زباله ها(۱۳۸۴) از دیگر کارهای وی است .
معصومیت و زیبایی چهره او به همراه بازی با احساس و بچه گانه اش باعث تبدیل شدن او به یک از سوپر استارهای ایران شده است .
این مطلب پیش زمینه ای برای نقد فیلم “لیلا” ، به بازیگر لیلا حاتمی بود .
برچسبها: نقد فیلمفیلم بی پولی
موفقیت فیلم سینمایی “بیپولی” ساخته حمید نعمتالله بیش از هر چیز ناشی از نگاه جزئینگر فیلمساز به مضمون انتخابی و احاطه بر فضا و روابطی است که به خلق یک طنز تلخ اجتماعی موفق منجر شده است.
نعمتالله در دومین فیلم کارنامه خود حرکتی هوشمندانه بر لبه تیغ کمدی و تراژدی دارد و میتواند با کمترین لغزش این مسیر را به سلامت طی کند. بالاخره وسواسهای این فیلمساز پنج سال پس از “بوتیک” نتیجه داد و نعمتالله بدون تکرار فضای آن فیلم، این بار سراغ مضمونی تلخ و مسئله مبتلا به جوان امروز رفته که با لحن طنز و یکدست فیلم به یک طنز تلخ اجتماعی با سویههای اجتماعی بدل شده است.
نعمتالله با محوریت غرور بیجا در میان جوانان امروز و پیامدهای آن در زندگی زوج محوری، سویههای اجتماعی چون فقر، بیپولی، بیکاری و… را نیز نشانه رفته و میتواند با لحنی یکدست در ترسیم فضای موجود موفق عمل کند. هر چند رسیدن به پرداخت یکدست این فضا مهمترین مشکل بوده اما فیلمساز توانسته بدون لغزش صرف به سوی کمدی و تراژدی، پیوندی بین این دو فضا ایجاد و از قِبل آن هم تلخی موجود را قابل هضم کند و هم فضای طنز را از افتادن به دام لودگی نجات دهد.
در “بیپولی” برای طراحی روند اوج و فرود زندگی این زوج نویسنده و فیلمساز دست به خلق شخصیتهایی تازه با پرداختی متفاوت زدهاند که البته حضور بازیگران نیز به این امتیاز دامن زده است. لیلا حاتمی با فاصله گرفتن از کلیشه زن معصوم، عمیق و درونگرای همیشگی به شخصیت زنی جوان از طبقه مرفه با سطح فکری محدود نزدیک میشود که اوج و فرودی جذاب دارد.
زنی که از یک عاشق بیچون و چرا و کوتهفکر که ناآگاهانه وارد بازیهای شوهرش شده به زنی مقتدر بدل میشود که شوهرش را ترک کرده و در انتها با چرخشی تعیینکننده به سوی او بازمیگردد. در این میان روندی که برای شخصیت مرد با بازی بهرام رادان طراحی شده نیز سیر او را از یک جوان مغرور که به قابلیتهای ظاهری خود غره است، به یک مرد تنها و ترکشده در قالب طنز به تصویر میکشد.
شخصیتهای فرعی فیلم نیز به اندازهای که باید پرداخت شده و حضوری تأثیرگذار با همان کمیت دارند. طیفی تمام و کمال از مردان بیکار که هر یک با رنگامیزی خاص در عین ایجاد فضایی مفرح برای پذیرفتنی شدن این موقعیت، به گونهای نگاهی چند وجهی به معضل بیکاری مردان دارد.
“بیپولی” بیش از هر چیز ناشی از نگاه جزئینگر نعمتالله و فیلمنامهنویسش به مضمونی که انتخاب کردهاند و احاطه آنها بر فضا و روابط موجود بین شخصیتهای اصلی و فرعی است. فیلمی که تلخی عمیق آن تنها با لحن یکدست انتخاب شده میتواند برای مخاطب قابل تحمل شود.
“بیپولی” دومین فیلم نعمتالله پس از “بوتیک” با فیلمنامه نعمتالله و هادی مقدمدوست داستان زوجی جوان را روایت میکند که درگیر یک دوره بیکاری میشوند. رادان، حاتمی، حبیب رضایی، امیر جعفری، سیامک انصاری، بابک حمیدیان، نادر فلاح، علی سلیمانی، رضا رشیدپور، سوسن مقصودلو، جلال پیشوائیان، افشین سنگچاپ و فرهاد شریفی بازیگران فیلم هستند.
برچسبها: نقد فیلمفیلم یکشنبه غم انگیز
چیزی که توی زندگی هیجان انگیزه ، همون نود دقیقه بودنشه. بعضی کارهایی که انجام می دیم شاید خیلی بی معنی باشه اگه زندگی رو لحظه ای فرض کنیم . منظورم این نیست که زندگی همه دقیقا نود دقیقه است . نه . زندگی یکی ممکنه بیست سال باشه . مال یکی دیگه چهل سال و مال یکی دیگه نود سال. چیزی که مهمه اینه که معلوم نیست کی سوت می زنن. یادتونه صندلی بازی؟ مهم این بود که نمی دونستیم کی ضبط رو خاموش می کنن. می دویدیم و تا آهنگ قطع می شد یکی بی جا می موند و از بازی می افتاد بیرون. همینه که می گم زندگی هم ته داره ، هم نداره. هم نود دقیقه است ، هم ده دقیقه ، هم صد وبیست دقیقه . هم کمه ، هم زیاده. نمی دونیم کی تموم می شه . هر لحظه می تونه ته اش باشه .
واقعا فکر می کنم “چطور” بودن خیلی مهمه. فیلم زیبای ” یکشنبه ی غم انگیز” دوباره این رو بهم یادآوری کرد. می میریم. قطعا . کی اش معلوم نیست . چطوری اش هم معلوم نیست. هر لحظه می تونیم بعدش نباشیم. صدای ضبط قطع می شه و …. تو بیرون ! بعدش ممکنه دنیایی باشه یا نباشه. می شه کسی تو رو یادش باشه یا نباشه . می شه یکی پیدا شه از خوب یا بد روزگار داستان زندگی تو رو بسازه ، یا داستانی بسازه که تو هم توش باشی . بعد همه می شینن و تو رو تماشا می کنن . یا ازت خوششون می آد یا ازت متنفر می شن . یا می شی شخصیت خوبه یا می شه مایه ی فحش. خیلی هم کارگردان مدرن باشه ، شخصیتت می شه خاکستری. ( خودمونیم ! خاکستری هم، تیره و روشن داره ، یعنی همون سیاه سفید دیگه ! ) بازم اوضاع همونه. یا وقتی می میری ( تو فیلم ، چون واقعیت که مردی دیگه ! ) همه اشک میریزن و غصه می خورن یا همه دلشون خنک می شه. مث هانس توی این فیلم.
فیلم روببینین اگه تونستین. مدتها بود از دیدن فیلمی اینقدر متاثر نشده بودم. کسانی که کتابچه ی سیاه و زندگی دیگران رو دیدن و دوست داشتن ، حتما این فیلم رو هم ببینن. فیلمی آلمانی با مضمونی فوق العاده و بی شک در دوران جنگ.
خانوما ! آقایون ! من اگه مردم ،اگه خواستین فیلممو بسازین ( یا وسط فیلمتون من هم بودم! ) بی زحمت یه کاراکتر خوشگل جام بذارین ! خوشگل و مهربون ! از این خوشگل های وقیح نباشه ها ! از اونایی که دلنشینن ! احساساتی باشه ، همه اش لبخند بزنه ، دلش بخواد بنویسه ، دلش بخواد …. بگذریم . هر جور دوست داشتین بسازین . حتی زشت هم بود عیبی نداره . فقط از اونایی نباشه که وقتی مرد ، مردم بگن آخیش!
امضا: ماهی که روزی خواهد مرد!
برچسبها: نقد فیلمفیلم شبانه
شبانهروز بهلحاظ بصری استثنایی و مسحورکننده است. چنین تجربهای را در سینمای ایران به یاد نمیآورم که فیلمی اینقدر نماهای بهلحاظ نور و کمپوزیسیون و میزانسن سنجیده و فکرشده داشته باشد. چنین وسواسی کموبیش در شبانه (فیلم قبلی بنکدار/علیمحمدی) هم به چشم میخورد، ولی به چنین دستاوردی منجر نشده بود؛ هنوز خام بود و با نوعی ذوقزدگی تکنیکی آمیخته بود، آن هم برای نمایش روایتی که ظرفیت این تجربهها را نداشت. اینبار اما روایت نیز میکوشد با تصویر رقابت کند و بهنظرم تا پیش از یکسوم پایانی در این رقابت کم نمیآورد. فیلم چهار روایت را تا پنجاه شصت دقیقه موازی با هم پیش میبرد؛ یکیشان سیاهوسفید است در فضای قجری، دیگری تکرنگ (سپیایی)ست در فضایی بهشدت آبستره، و دو دیگر رنگی و در زمان معاصر، ولی بهظاهر بیربط به همدیگر. در یکسوم پایانی روایت با غافلگیری میکوشد این چهار فضا را به هم بپیوندد و کموبیش موفق میشود. اما این استراتژی را چندان دوست ندارم، ترجیح میدادم روایتها استقلال خودشان را داشته باشند و بهلحاظ مضمونی و موتیفی به هم وصل شوند، نه بهلحاظ داستانی. بااینحال شکوه و جلوة بصری فیلم با فیلمبرداری درخشان مرتضی پورصمدی انسجامش را حفظ میکند. انبوهی از بازیگران آشنا بهتناوب ظاهر میشوند و بسیار همجنس بازی میکنند (حتی کسانی که این اواخر کمتر بازی خوب ازشان دیده بودیم)؛ از فروتن و نیکی کریمی گرفته تا مهناز افشار و مهتاب کرامتی. حضور پارسا پیروزفر بسیار شیرین، نگار جواهریان غافلگیرکننده و حامد بهداد باورنکردنیست. فیلم تجربهای بهظاهر سختهضم ولی بامزه و بازیگوشانه است، و چنان غریب و چشمنواز که قابل تصور نیست.
نوشته بودند فیلم درباره «هیچ» است و این «هیچ» با «هیچ» گاس ونسنت و دیگران فرق دارد. اما خب گاهی مهم این نیست که فیلم دربارهی چیست، مهم این است که نمایشِ چیست.
منبع: وب لاگ
برچسبها: نقد فیلمفیلم چهار انگشتی
گر می خواهید فیلم ! ببینید، اگر احساس کردید وقتتان چندان ارزش ندارد و می توانید یکی دو ساعتی از آن را بسوزانید، اگر از دیدن فیلم تکراری لذت می برید، اگر دیدن دوباره بدترین فیلمی که تا به حال دیده اید برایتان جالب است به شما پیشنهاد اکید می کنیم که چند هزار تومانی را حرام کنید و فیلم “چهارانگشتی” را ببینید.
باعث تأسف است که سینمای ایران رو به افول گذاشته، هر چند صعود چندانی هم در سال های اخیر نداشته است. آنقدر وضعیت سینمای ایران وخیم شده است که من به عنوان یک مخاطب عام احساس مسئولیت کردم در این باره مطلبی بنویسم تا شاید اعتراضی کرده باشم. تأسف بارتر از این ها اینکه سینماگران و نویسندگان ما قوه تخیل خود را از دست داده اند و چندی است که به کپی کردن روی آورده اند.
سینمای ما همان سیر نزولی را می پیماید که فیلم های سطح پایین سینمای هندوستان (بالیوود) از سال ها قبل دچار آن شده بود. بالیوود نه تنها در اسم خودش، بلکه در محتوا و سناریوی فیلم های خود کپی کننده خوبی برای هالیوود است. سؤالی که در اینجا مطرح می شود اینکه شما به عنوان مخاطب دوست دارید فیلم هالیوودی را ببینید یا کپی ابدا برابر اصل بالیوودی یا جدیدا ایرانی آن را؟
فیلم “چهار انگشتی” که سال ۱۳۸۵ به سفارش دومین جشنواره فیلم پلیس ساخته شد و جایزه بهترین کارگردانی را از آن خود کرد، پس از “سنگ کاغذ قیچی” هشتمین فیلم بلند سعید سهیلی است. قصه فیلم با دو روایت به صورت همزمان آغاز می شود. دو جریان مستقل که در عین استقلال، برخوردهایی با هم دارند و در نهایت کاملا با هم پیوند می خورند. این دو جریان همان قصه خیر و شر است که شاید قدمت آن به ابتدای خلقت و تقابل هابیل و قابیل برمی گردد و بارها و بارها با نگاه های مختلف به آن پرداخته شده است.
جالب این است که در قصه ها و فیلم هایی که تا کنون دیده ایم بسیار باید دقت می کردیم که تشخیص بدهیم کدام شخصیت و کاراکتر منفی و شر یا مثبت و خیر است. در واقع در بسیاری از آثار هنری خیر و شر بودن کاراکترها در لایه های زیرین و در ابهامات و تعلیقات موجود نهفته است و لذت تشخیص و شناخت کاراکترها ما را به دیدن یا خواندن ادامه اثر وامی دارد. در صورتی که چهار انگشتی در همان ابتدای قصه فیلم، موضوع اصلی را به طرزی ناشیانه لو می دهد و هیچ ورق پنهانی و آس برنده ای برای مخاطب ندارد. قصه این فیلم از ابتدا تا انتها به نوعی شعور مخاطب را زیر سؤال می برد و علاوه بر ارزش گذاری بر روی شخصیت های موجود در آن، در مقایسه میان خیر و شر اغراق می کند. در طول مشاهده این فیلم، مخاطب احساس کودکی را دارد که مادرش در تشخیص خوب و بد دست او را می گیرد. در این فیلم آدم خوب ها چهره هایی مهربان و لطیف دارند، قرآن می خوانند، به مادیات اهمیت نمی دهند، شهید می شوند و آدم بدها چهره های کریه و فریبنده دارند، معتاد می شوند، قاچاق می فروشند، اکس تولید می کنند.
departedهمیشه تشابه ها اتفاقی نیست. زمان چندانی از اسکار گرفتن مارتین اسکورسیزی به خاطر کارگردانی فیلم “برجا مانده” (Departed) نمی گذرد. کل پیام این فیلم در یکی از جملات سناریوی این فیلم خلاصه می شود. فرانک کاستلو (جک نیکلسون) که سرکرده تبهکاران است، خطاب به بیلی کوستیگان (لئوناردو دیکاپریو) می گوید: «وقتی تو سن تو بودم به من میگفتند بزرگ که شدی یا پلیس میشی یا جانی. من میگم وقتی یه تفنگ پر شده جلوی صورتته چه فرقی میکنه که کدوم یکی باشی» ! در فیلم چهارانگشتی بارها یک شعار مطرح می شود. بهرام رادان که با اسم فؤاد در دو نقش متفاوت بازی می کند و سکانس اول و انتهایی فیلم با تقابل این دو نقش رقم می خورد، دوبار این جمله را تکرار می کند: «کوچک که بودم آرزو داشتم یا رئیس پلیس شوم یا رئیس دزدها». درست است که تم و موضوع اصلی داستان “چهار انگشتی”، همان تقابل همیشگی خیر و شر است، اما آنچه برای بیان این واقعیت در پیش گرفته شده است (یعنی انتخاب شخصیت دزد و جانی در برابر پلیس و فضای گانگستری موجود در فیلم که کوچکترین همخونی با فضای جامعه ما ندارد!) دقیقا کپی برداری از فیلمی همچون آخرین شاهکار اسکورسیزی است. شاید بتوان گفت کل جذابیت این فیلم در همین قسمت خلاصه می شود.
باز هم سری به فیلم هالیوودی “برجا مانده” می زنیم. این فیلم با قوت تمام ایده اصلی خود را به مخاطب القا می کند. این فیلم فراتر از فیلمهایی که تا کنون به وفور ساخته شده اند، به کمک آنچه تقارن آینهها در برابر هم نامیده میشود، بیدرنگ مسألهای اجتماعی و سیاسی را مطرح میسازد. این فیلم، با عوض کردن هویتها، نشان دادن فساد در کار و خاطرنشان کردن شیوه یکسانی که پلیس و تبهکاران به کار میبندند، صرفا به نقش انسانهای ساده و فریب خورده نمیپردازد. در این فیلم به چند پیآمد ناگوار این امر نیز اشاره میکند: پراگماتیسم ماکیاولی – یعنی هدف وسیله را توجیه می کند!-، نسبی بودن اخلاق و همچنین چندین برابر شدن خشونت. در “برجا مانده”، بیننده پس از پایان فیلم هیچ تفاوتی میان پلیس و تبهکار حس نمی کند. حتی شخصیت آنها هم شبیه است. چه پلیس و چه تبهکار، در هنگام حرف زدن از کلمات رکیک و زننده استفاده می کنند. در فیلم “چهار انگشتی” نیز در اینجا یک شخصیت واحد، به نام فؤاد که در یک خانواده بزرگ شده است و با دوستان خاصی رفت و آمد می کند وجود دارد که به حکایت خود این فیلم، تنها یک دقیقه، یا یک ایستگاه باعث می شود که سرنوشت او از این رو به اون رو گردد. باز هم اینجا یک کپی از فیلم “برجا مانده” را می بینیم.
بقیه ایده ها و اندیشه هایی که این فیلم منتقل می کند، همگی می لنگند. در قسمت ابتدایی فیلم دوبار خداحافظی فؤاد (بهرام رادان) از پدر و مادرش که در شهرستان زندگی می کنند نشان داده می شود. مادرش به او می گوید: «الهی دست به خاک بزنی طلا بشه» و پدرش می گوید: «الهی عاقبت به خیر بشی». فؤادی که رئیس پلیس می شود به دعای پدرش آمین می گوید و فؤادی که رئیس دزدهاست برای دعای مادرش آمین می گوید. فؤاد رئیس پلیس در هنگام تماس با مادرش می گوید که دعایت مستجاب شده و یک دختر زیبا با یک قصر نصیب او شده است. اما فؤاد رئیس پلیس عقیده دارد که دعای پدرش در حق او مستجاب شده است. یک معادله مزخرف و سطحی! جمله دعایی و زیبای «الهی دست به خاک بزنی طلا بشه» با یک تفسیر و برداشت کاملا ظاهربینانه رسما از معنای عالی خودش پایین کشیده شده است و دقیقا متضاد و پارادوکس «عاقبت به خیری» دانسته شده است !!!
فیلمنامه نویس و کارگردان این فیلم آنقدر ناشیانه عمل کرده است که نتوانسته خود را از فضای فیلمی که از آن کپی کرده است دور نگاه دارد. سکانس اول و انتهایی فیلم قطار، بیابان، مار، موش و آفتاب پرست را نشان می دهد. شاید اگر کارگردان کمی هوشمندانه عمل نکرده بود، چند درخت کاکتوس هم به عنوان دکور خود اضافه می کرد ! احتمالا این دو فؤاد فیلم های گانگستری زیاد دیده اند چون مثل دو تا کابوی شرافتمند به هم پیشنهاد دوئل می دهند. چهره فؤادی که رئیس دزدها می شود، هیچ تناسبی با فضای جامعه ما ندارد و بیشتر شبیه ناخدا اسماچ در کارتون “جزیره ناشناخته” است. شاید اگر کل شهر را بگردید هم نتوانید چنین چهره و طرز پوششی را پیدا کنید، در حالی که خود کارگردان در سکانس های پایانی مثل سکانس مترو قصد القای این مفهوم را دارد که قهرمانان این قصه همان آدم های معمولی هستند که هر روز از کنارشان عبور می کنیم!
خوب بد زشتدر این اثر، ملیت فیلم زیر سؤال رفته است و احساس مضحکی به مخاطب می گوید نکند این فیلم در جایی غیر از ایران و مثلا در تگزاس فیلمبرداری شده باشد! نکند این همان فیلم “خوب، بد، زشت” است که شخصیت “زشت” آن حذف شده و خود مخاطب باید آن را برای خودش بسازد. نکند این خیانت ها و زیرآب زدن های رو و علنی و نچسب واقعا برای کارگردان جذاب بوده است (البته اگر منتقدی درنیاید و بگوید “چهار انگشتی” فراملیتی و فراتخیلی است). در جای جای این فیلم اثراتی از خودباختگی فرهنگی به چشم می خورد. به طور خلاصه باید گفت این فیلم بدترین میکسی از تمام فیلم هایی است که تا کنون دیده ایم. درست است که در سالهای اخیر، منتقدین بارها گفته اند و تأکید کرده اند که سینماگران حال حاضر سطح سلیقه و توقع مردم را پایین آورده اند، اما دیگر نه به این شدت و اندازه ! صرف بازی چند ستاره در یک اثر نشان قوت آن نیست. به نظر می رسد که ستارگان نیز باید در انتخاب های خود دقت بیشتری داشته باشند و مسؤولین سینمای ما هم به نوبه خود اجازه اکران هر فیلمی را ندهند.
فیلم چشمک
حمید گودرزی با فیلم سینمایی “چشمک” قرارداد بست تا همبازی اکبر عبدی در این فیلم شود.
کارگردان پروژه سینمایی “چشمک” درباره روند تولید تازهترین فیلم خود گفت: “چند روز پیش با حمید گودرزی به توافق رسیدیم تا پس از اکبر عبدی دومین بازیگر ما برای بازی در این فیلم باشد.”
جهانگیر جهانگیری افزود: “برای نقشهای اصلی فیلم که دو زن هستند در حال مذاکرهایم و به زودی با آنها به توافق خواهیم رسید. سعی ما این است که هر چه زودتر ترکیب بازیگران و عوامل پشت دوربین کامل کنیم و بلافاصله فیلم “چشمک” را کلید بزنیم.”
تاکنون از عوامل پشت دوربین فیلم “چشمک” حضور محمد اکبریپرست و محمد موفق به عنوان مدیر فیلمبرداری و دستیار اول کارگردان قطعی شده و سایر عوامل به زودی مشخص خواهد شد.
فیلم سینمایی “چشمک” چهارمین تجربه سینمایی گودرزی در سال ۸۶ است. این بازیگر از ابتدای سال در فیلمهای ” انعکاس” ساخته رضا کریمی، “تلافی” به کارگردانی سعید اسدی و “قرنطینه” ساخته منوچهر هادی بازی کرده است.
فیلمنامه “چشمک” را جهانگیری با همکاری اشرف غلام نوشته است. این کارگردان هم اکنون فیلم سینمایی “ملودی” را در نوبت اکران دارد. در این فیلم شهرام حقیقتدوست، ایرج نوذری، لادن طباطبایی، ثریا قاسمی، رضا کرمرضایی، مهدی امینیخواه و محبوبه بیات بازی کردند.
فیلم چشمه
فیلم «چشمه» یکی از بهترین های سال ۲۰۰۶ بود که موسیقی زیبای آن نقطه قوت بزرگی در موفقیت فیلم به حساب می آید. به نظر می رسد که آرنوفسکی هم در تولیدات سینمایی خود علاقه به استفاده از تیم (اگر بشود اسمش را تیم گذاشت) دارد، یا حداقل آنکه به استفاده از چند تن از مهره های فیلم های گذشته خود، به طوری که مثلاً در این فیلم هم از بازیگرانی چون «الن برستین» و «مارک ماگولیس» که در فیلم «مرثیه ای برای یک رویا» حضور داشتند استفاده کرده است و همچنین از آهنگساز طلایی دو فیلم گذشته خود «کلینت منسل». البته منسل هم همچون فیلم «مرثیه ای برای یک رویا» دوباره کوارتت «کرانس»۱ را فراخوانده تا اثر زیبای دیگری با هم خلق کنند.
همکاری درن آرنوفسکی و کلینت منسل در سومین پروژه کاری باز هم اثری موفق از آب درآمده است. هر دو فیلم قبلی آرنوفسکی که موسیقی آن توسط منسل ساخته شده بود، جزء بهترین همکاری های سینما و موسیقی بودند (به یاد بیاورید موسیقی شاهکار فیلم «مرثیه ای برای یک رویا» را که چگونه ضرباهنگ و نوای موسیقی ساخته منسل باعث دوچندان شدن احساسات بیننده با آنچه می دید می شد). نکته بسیار قابل توجه در کارهای منسل قدرت انطباق تحسین آمیز موسیقی او با شرایط و حال و هوای فیلم است. چرا که او کارهایی همچون موسیقی فیلم «ساهارا» که کاری جزمانند است و همچنین فیلم «هلاکت» که تلفیقی از تکنو و راک است را هم در کارنامه دارد. به طوری که اگر به نام آهنگساز این فیلم ها توجه نکنید، سخت می توان حدس زد که هر سه اثر یک نفر است.
موسیقی فیلم «چشمه» موسیقی محزونی است که غم در سراسر آن جریان دارد، بر عکس موسیقی فیلم «مرثیه ای برای یک رویا» که در هر صحنه از فیلم موسیقی مطابق حس و حال فیلم در جریان بود، بعضی اوقات موسیقی ریتمیک، بعضی اوقات غم انگیز و محزون و گهگاه موسیقی های تند مطابق با حال و هوای افراد درون فیلم. ولی موسیقی فیلم «چشمه» تماماً بر حالت هایی تیره و غمناک تکیه می کند.
موسیقی فیلم همزمان با مراحل تولید پس از فیلمبرداری ضبط شده است. فیلمی که حدوداً ۶ سال برای ساخت آن زمان صرف شد. منسل حین ساخت و اجرای اثر دائم سعی داشت حال و هوای فیلم را با روش های گوناگون زنده کند تا حس فیلم هر چه بیشتر در موسیقی جریان داشته باشد. او در این باره می گوید؛ «برای ساخت موسیقی لازم بود فیلم را بارها ببینم و حس کنم که چه حس هایی در من به وجود می آید.» او در مصاحبه ای در خصوص ساخت موسیقی این فیلم می گوید؛ «وقتی شما با کسی همچون «درن» کار می کنید، کسی که من همان اندازه که با او دوست هستم همان قدر از او درک هنری دارم، و زمانی که او ایده خود را برای من شرح می دهد حس می کنم که دوست دارم امکاناتم برای ساخت موسیقی بی نهایت باشد… روش من برای نوشتن موسیقی فیلم آن است که جذب فیلم شوم. مجذوب آنچه «درن» به من می گوید… و به مکانی بروم که بتوانم آزادانه آنچه در سر دارم را به موسیقی تبدیل کنم… من بهترین کارهایم را با آرنوفسکی انجام داده ام…»
از دیگر نکات قابل توجه در موسیقی فیلم استفاده منسل از گروه آوانگارد، «پست راک»۲و اسکاتلندی «ماگ وی»۳ با صداهای گیتار پرحرکتشان و گیتار بیس ملودیک آنها است، که به قسمت های تاریک موسیقی جلوه زیبایی داده است. صداهای گیتار این آلبوم۴ باعث شده پس زمینه ای دراماتیک و زیبا برای اجرای ارکستر چهارنفری باشد. این زمینه سازی خصوصاً در قطعات «وحشت مقدس» و «درخت زندگی» قابل شنیدن است.
منسل که با «چشمه» در سال ۲۰۰۶ خوش درخشیده بود، در دو مسابقه مغلوب شد. او اول در جایزه گلدن گلوب برای بهترین موسیقی فیلم ارژینال کاندید بود، ولی در نهایت مغلوب الکساندر دسپلت برای فیلم «حجاب رنگی» شد و سپس در جایزه منتخب منتقدان مغلوب فیلیپ گلس برای فیلم «شعبده باز» شد، تا اینکه نهایتاً جایزه نخست اتحادیه منتقدین فیلم شیکاگو را برای بهترین موسیقی فیلم ارژینال دریافت کرد. آلبوم «چشمه» از ۱۰ قطعه تشکیل شده و کل زمان آن ۱۵/۴۶ دقیقه است.
در موسیقی فیلم «چشمه» دو موتیف اصلی وجود دارد؛ اول اجرای پنج نت ساده است که در ادامه شروع موسیقی (فیلم) می شنویم و دوم موتیف سه نت، که تقریباً در تمام موسیقی فیلم جریان دارد و بسیار شبیه تم قسمتی از موسیقی فیلم «مردان ایکس؛ آخرین مقاومت» است. این موتیف ها در اشکال گوناگون اجرا شده و در جاهایی نیز با یکدیگر ترکیب می شوند تا در نهایت تم اصلی را به وجود آورند. شروع و پایان آلبوم با اشاراتی کوچک و آرام بر روی پیانو است. در قطعه شماره یک، «آخرین مرد»، موتیف های مورد اشاره آرام آرام آغاز می شوند و تا آنجا پیش می روند که در قطعه سوم آلبوم «درخت زندگی» کامل می شوند. در قطعه «درخت زندگی» که با یک درام سنگین و کوبنده آغاز می شود، موتیف دوم مذکور (سه نت) همراه با یک ویولنسل الکترونیکی اجرا می شود. این حجم صدای بالا و کوبنده در این قطعه و همچنین قسمت پایانی قطعه «مرگ جاده ای به سوی وحشت است» یادآور قسمت های الکترونیکی خشن موسیقی فیلم «غروب بلک هاوک» اثر « هانس زیمر»۵ (به کارگردانی ریدلی اسکات) است. «شیبالبا»، قطعه ششم آلبوم قطعه ای آرام و زیباست که یادآور صحنه های بدیع و حیرت انگیزی در فیلم است که در آن درن آرنوفسکی سراغ به تصویر درآوردن دنیای مردگان اقوام مایا رفته است. قطعه «مرگ جاده ای به سوی وحشت است» را می توان بهترین قطعه آلبوم نامید؛ قطعه ای که انگار منسل هر آنچه داشته است در آن استفاده کرده. قطعه ای که شامل طیف گسترده ای از صداهای مختلف است. قطعه با نواهای آرامی از تم کامل آلبوم (آداجیویی غمگین) و موتیف سه نت پیاپی آغاز می شود و پیانو آرام آرام به زیر رفته و صدای ویولنسل است که بر آن غلبه می کند. تم اصلی در این قطعه حضور دارد و چند باری جای خود را با موتیف های آلبوم عوض می کند تا در حرکت هایی دارای رفت و برگشت های کوتاه زیبایی دوچندانی به قطعه دهد. در آخرهای آهنگ و حدوداً دو دقیقه مانده به پایان قطعه، پرکاشن به خوبی و در موقعی که انگار حضورش ضروری است اضافه می شود. پس از آن نوبت ویولنسل و گیتار الکترونیک است که اضافه می شوند و تکه های کوچکی از تم اصلی را البته با سرعتی کمی بیشتر از سرعت تم اصلی و موتیف هایی که در پس زمینه در حال نواخته شدن هستند اجرا می کنند. اجرای قطعات چه در این قطعه و چه در دیگر قطعات (کل آلبوم) به زیبایی و مهارت هر چه تمام تر توسط کوارتت «کرانس» و گروه راک «ماگ وی» اجرا می شوند. تعدادی از قطعات در طول فیلم بیش از یک بار استفاده می شوند ولی در نسخه موسیقایی اثر (آلبوم) برای پرهیز از تکرار های بیهوده، زمان کنترل شده و در حد قابل قبولی تنظیم شده است.
نت نویسی منسل برای هر ساز ساده است، تعداد و تنوع سازها محدود است و تم ساده ای نیز ساخته شده است، ولی حس بالای موسیقایی وی و درک کامل حال و هوای فیلم توسط او در نهایت باعث شده قطعه ای بسیار زیبا که دارای لایه های بسیار ظریف و شنیدنی است پدید آید. یکی از موارد بسیار جالب و قابل توجه در ساخت این اثر آن است که نشان می دهد چگونه المان های الکترونیکی به خوبی می توانند در کنار سازهای ارکستری کار کنند به طوری که نه تنها از ارزش سازها و صداهای ارکستری کاسته نشود بلکه بر زیبایی و جذابیت های آن نیز اضافه شود.
آلبوم با قطعه ای به نام «با هم برای همیشه زندگی خواهیم کرد» با پیانویی آرام و دلنشین که توسط رندی کربر نواخته می شود پایان می یابد.
درباره کلینت منسل
منسل آهنگسازی است که در عرض چند سال توانسته موفقیت در یک گروه راک را به موفقیت و رشدی سریع و بی نظیر در موسیقی فیلم بدل کند. حالا او و موسیقی های مدرنی که برای فیلم های سینمایی می سازد جزء بهترین ها هستند. کلینت منسل متولد سال ۱۹۶۳ در کاونتری انگلستان است. او از سال ۱۹۸۱ تا به حال حضوری مداوم در عالم موسیقی داشته است؛ ابتدا با گروه راک «پاپ خودش را خواهد خورد» و سپس با آهنگسازی در سینما. اولین تجربه وی در سینما در سال ۱۹۹۸در فیلمی به کارگردانی درن آرنوفسکی بود. که گرچه با رقم عجیب و غریب و حیرت انگیز ۶۰ هزار دلار ساخته شده بود، ولی سر و صدای زیادی به پا کرد و فیلم بسیار جالبی بود. او طی ۹ سال گذشته ۲۲ تجربه دیگر را در عالم سینما تجربه کرده است و تا دریافت جایزه گلدن گلوب هم بالا رفته است (گرچه که هنوز این جایزه را دریافت نکرده). منسل درباره خودش می گوید؛ «من واقعاً آدم خوشبختی هستم، من خیلی چیزها یاد گرفته ام. برای هر فیلمی که کار کرده ام چیزهای متفاوتی یاد گرفته ام. هنوز آن قدرها تجربه ندارم که بتوانم سه هفته ای موسیقی برای یک فیلم بسازم….. کارگردانانی که سراغ من می آیند، می دانند که من برای مدت سه، چهار یا حتی پنج ماه خودم را وقف کار می کنم.» آرنوفسکی پس از همکاری با منسل او را برای ساخت موسیقی فیلم دیدنی «مرثیه ای برای یک رویا» دعوت می کند. همکاری این دو در این فیلم فوق العاده است و چنان اثری بر بیننده می گذارد که تا روزها و ماه ها نواهای شنیده شده و صحنه های دیده شده در ذهن بیننده مرور می شوند. منسل دراین باره می گوید؛ «وقتی روش درن را برای تدوین فیلم دیدم، با خودم گفتم خدایا، این غیرممکنه… چطور ممکنه که همون جوری که من موسیقی فیلم را نوشتم، درن هم به تدوین فیلمش نگاه کنه…» پس از همکاری موفقیت آمیز آرنوفسکی و منسل در سال ۲۰۰۱، منسل با دو پیشنهاد همزمان مواجه شد که هر دو آنها را پذیرفت. منسل و آرنوفسکی باز هم با هم همکار شدند. این بار برای فیلم «چشمه» که ۶ سال زمان برای ساخت آن صرف شده بود و ۳۵ میلیون دلار بودجه. منسل طی این ۹ سال طیف متنوعی از موسیقی فیلم ها را تجربه کرده و با افراد زیادی کار کرده است. پای او حتی به تلویزیون هم برای ساخت موسیقی سریال باز شده است.
او امروزه از اینکه تا به حال کارهای متنوعی انجام داده خوشحال است، در این باره می گوید؛ «در حال حاضر می توانم دو یا سه کار را طی یک سال انجام دهم؛ کارهایی که اساساً هیچ گونه شباهتی با یکدیگر ندارند… امیدوارم بتوانم بیشتر کارهایی را انتخاب کنم که موجب موفقیت و شکوفایی من می شوند، کارهایی که می توانم آنها را در ابتدا خوب بفهمم. تا اینکه آینده کاری خود را در کنترل داشته باشم، نه آنکه هر چه به من پیشنهاد شد بپذیرم و این پیشنهادهای دیگران باشد که آینده مرا می سازد.»
پی نوشت ها؛
۱- کوارتت کرانس گروه ارکستری چهارنفره امریکایی است متشکل از سه نوازنده ویولن و یک نوازنده ویولنسل که در سال ۱۹۷۵ تشکیل شده است و فعالیت های زیادی تا به امروز داشته اند. سبک غالب کاری آنها را موسیقی کلاسیک معاصر می دانند. آنها کارهای متنوعی تا به امروز انجام داده اند که از جمله می توان به همکاری با آهنگسازان کشورهای مختلف (از جمله آذربایجان و آرژانتین)، همکاری با آهنگسازان مشهوری چون فیلیپ گلس و اجرای موسیقی فیلم را نام برد. آنها تا به امروز اجرای موسیقی ۳ فیلم «مرثیه ای برای یک رویا»، «مخمصه» و «چشمه» را انجام داده اند.
۲- پست راک سبک موسیقی ای است که از اواسط دهه ۸۰ در امریکا و انگلستان به وجود آمد و نوعی ساختارشکنی در استفاده از المان های سنتی راک را به همراه داشت و در ضمن چگالی بالایی از صدا در آهنگ های ساخته شده به وجود می آورد. در آن غالباً از سازهایی مثل ساکسیفون، پیانو، ویولنسل، ویولن و پیانو استفاده می شود.
۳- ماگ وی؛ یکی از گروه های معروف سبک پست راک است، که در سال ۱۹۹۵ تشکیل شده و ۶ آلبوم استودیویی را تا به حال ضبط کرده اند که آخرین آنها «زیدان؛ تصوری از قرن ۲۱» نام دارد. آنها تا به حال سینما را هم تجربه کرده اند که می توان به همین آلبوم آخرشان و موسیقی فیلم های «چشمه»، «گناه میامی» (اثر مایکل مان) و «ویکر پارک» اشاره کرد.
۴- برای راحتی کار کل موسیقی فیلم را همان طور که هست، یعنی آن طور که جداگانه به عنوان اثر موسیقایی به فروش می رسد، آلبوم می نامیم.
۵- هانس زیمر آهنگساز مشهور آلمانی (متولد ۱۹۵۷) است که برای بیش از ۱۰۰ فیلم تا به حال آهنگسازی کرده و فیلم های مشهور و مهمی همچون رمز داوینچی، آخرین سامورایی، بتمن آغاز می کند، هانیبال، ماموریت غیرممکن ۲، گلادیاتور، تلما و لوئیس، کارتون های شیرشاه و ماداگاسکار و… را در کارنامه دارد. وی جوایز زیادی را تا به حال کسب کرده است که جایزه اسکار برای کارتون شیرشاه و جایزه گلدن گلوب برای فیلم گلادیاتور از آن جمله است
برچسبها: نقد فیلمفیلم چشمه حیات
در سال ۲۰۰۵ دکتر تام کریو که ایزی همسرش از یک تومور مغزی خطرناک رنج میبرد سعی در کشف راهحلی برای جلوگیری مرگ ایزی است. ایزی در حال نوشتن کتابیست که فصل آخر آن ناتمام مانده است. کتاب داستان مردیست که ملکه ایزابل به او ماموریت میدهد تا درخت حیات را پیدا کند. در سال ۲۵۰۰ مردی (تام) در حبابی در فضا معلق است. غذای او فقط تنه درخت است. او بهدنبال نور شیبابا است…
Fountain
دارن آرنوفسکی بعد از انتظاری ۵ ساله مجددن با فیلمی غافلگیرکننده بازگشته است. این فیلمساز جوان که در “پی” تکنیک خاص سینمایی و در “مرثیه ایی برای یک رویا”نبوغ سینمایی خود را به همگان نشان داد پس از ۵ سال کشمکش و اتفاقات پیرامونی موفق به ساخت و اکران فیلم چشمه شد. چشمه در نگاه اول فیلمی بسیار سنگین و ناهمگون به نظر می رس؛ سه داستان مجزا که قرار است در کنار هم و بصورت موازی دنبال شوند.
در نگاه اول چشمه فیلمی مبهم با پیامهای نه چندان آشنا آغاز میشود. ولی با پیشروی در داستان و کنار هم گذاشتن آنها مشخص میشود فیلم اثری سرشار از عشق و مرگ است. فیلم به زیبایی به لایه های زیرین این دو مفهوم بزرگ در غالب سه داستان موازی در سه زمان متفاوت -گذشته، حال و آینده – رفته و در مدت کمتر از ۹۶ دقیقه به مانند اثری چند ساعته سینمایی تاثیر گذار میشود.از سویی مبارزه تام در سه داستان برای حیات و تمایل او به زندگی مادی و مبارزه او برای زنده نگاهداشتن ایزی و بقا در این دنیا و از سویی دیگر عشق افسانهایی او به ایزی (ایزابل)، تقارن این دو حس مادی در کنار هم در کنار خلاقیت بالای فیلمساز در به تصویر کشیدن تصورات ذهنی آن و انتقال حداکثری آن به مخاطب یکی از زیباترین فیلمهای اینچنینی را پدید آورده است. چشمه به لحاظ روایت و فرم دو نگاه مختلف را به خود معطوف می کند. به لحاظ فرم و ساختار بی شک هیچ مخاطبی نمی تواند چشم خود را بر تکنیک بالای فیلمساز و ساختار منسجم فیلم ببندد. تدوین عالی در کنار فیلمبرداری خوب اثر، فیلم را هم به لحاظ ریتم و هم به لحاظ جلوه های بصری دیدنی کردهاست. کارگردانی چشمه بخصوص در پیونددادن داستانهای موازی به یکدیگر بسیار خوب است. البته پیش از این نیز آرنوفسکی نبوغ خود را در کارگردانی در فیلمهای پیشینش نشان داده بود. ولی در محتوا داستان فیلم کمی روی لبه تیغ حرکت میکند. از سویی به نظر میرسد فیلمساز از پرداخت احساسی به قصه اجتناب کرده است. سعی کرده است عشق اسطورهایی و کلاسیک تام و ایزی را در روایتی مدرن نمایش دهد. از زیادهگویی اجتناب کرده است. نمایش عشق را به چند سکانس بسیار محدود در ظاهر تبدیل کرده ولی در عمق داستان شخصیتهای اصلی را در کل فیلم به دنبال عشق نمایش میدهد. تام در حالی پیشنهاد ایزی را برای پیاده روی با عصبانیت رد میکند که دلیلش عشق به ایزی و درگیر کردن خود برای یافتن روش درمان بیماری لاعلاج اوست. در حالی در بدترین اوقات، تام ایزی را در بیمارستان تنها میگذارد که بازهم برای بهبود ایزی تلاش کند. و در کل شخصیتهای فیلم بهدنبال عشق هستند. در این میان عشق ایزی عشقی بالاتر از یک عشق مادی است ولی تام در یک عشق مادی گرفتار است. و آرنوفسکی در ژایان فیلم و در تامِ سال ۲۵۰۰ و بعد از یافتن ایزی پیام اصلی اثر خود را میگنجاند که :”مرگ نیز بخشی از زندگی است” (چقدر این جمله شبیه جمله معروف مادر فارست گامپ است!) این جمله بهظاهر ساده است که تام به سختی می تواند آن را درک کند.
بیشتر چشمه در فضایی با نور محدود فیلمبرداری شده و است و فقط برخی اوقات است که صحنه، کاملن سفید با پیامی روشن است. برجستهترین بخشهای آن را میتوان به سکانس خاکسپاری ایزی و یا پرواز تام با حباب در آخر فیلم در سال ۲۵۰۰ اشاره کرد. در کل در فیلم رنگ و نور نقش پررنگی را ایفا میکنند و این فیلمساز هنرمند تکیه فراوانی بر استفاده استعاری از نمادها و رنگ در فیلم خود داشته است.
راشل وایتز در چشمه
راشل وایتز -نامزد دارن آرنوفسکی کارگردان فیلم – بازی بسیار خوبی را به نمایش می گذارد.زیبارترین و بهترین سکانسهای فیلم بخشهایی است که ایزی حضور دارد و این را فقط مدیون بازی زیبا تاثیر گذار راشل وایتز است.راشل با بازی درخشانش به نقش ایزی وجهه روحانی می بخشد و در هر سه قرن مخاطب را به خود جذب می کند.هیو جکمن کاملا در سایه هنرنمایی راشل وایتز است و نمی تواند خود را از زیر سایه او بیرون کشد.
البته فیلم دارای نقاط ضعفی نیز هست.شخصیت پردازیهای شخصیت های مکمل فیلم ضعیف است.بازی بازیگران غیر اصلی در سطح فیلم نیست.تکیه زیاد فیلمساز بر تکنیک و نبوغ خود برای ارایه بخشهایی از فیلم کمی روی خط درام چشمه اثر منفی گذاشته است و بالاخص اینکه به نظر می رسد مدیوم سینما در تصویر کردن خلاقیتها و تصویرات ذهنی آرنوفسکی کمی ناتوان است.
فیلم چشمه اثری فسلفی است.ولی فلسفی نه به معنای حرفهای بزرگ بزرگی که این روزها فیلمهایی که سعی می کنند خود را خوب نشان بدهند می گویند بلکه اثری است به معنای واقعی این اصطلاح.اثری است برای دوست داشتن، امید به زندگی و در عین حال جدا کردن روح انسانی از زندگی مادی .فیلم دارای شروعی عالی و پایانی درخشان است و نشان می دهد چگونه انسانها در قرن های متمادی برای بدست آوردن چشمه حیات در کنار عشق تلاش و مبارزه کرده اند.وبالطبع به مانند فیلمهای اینچنینی تکنیک جلوهای ویژه تصویری بسیار در فیلم پررنگ دیده می شود.
چشمه را برای زمانیکه به معنای واقعی حوصله فیلم دیدن دارید و قصد دارید ۹۶ دقیقه در طول فیلم و چند روز پس از پایان فکر کنید توصیه می کنم.
فیلم نظرات ضد و نقیضی را بهمراه داشت. در پایان نمایش فیلم در جشنواره ونیز عده زیادی از تماشاگران در پایان فیلم به اعتراض سوت زدند و فیلم را هو کردند و از سوی دیگر برخی منتقدین به تحسین و تمجید آن پرداختند.
در طول فیلم (به مانند زمانهایی که سایر فیلمها را می بینم ) سعی کردم تصورات خود نسبت به آرنوفسکی و بخصوص مرثیه برای یک رویا را به فراموشی سپارم .برای دیدن چشمه این تصمیم پیشنهاد موثری است.
چشمه Fountain
کارگردان:دارن آرنوفسکی
نویسنده:دارن آرنوفسکی
موسیقی متن:کلینت مانسل
بازیگران:هیو جکمن ،راشل وایتز ،الن بورستین
محصول ۲۰۰۶ آمریکا
برچسبها: نقد فیلمفیلم چشمه
چشمه (The Fountain) آخرین ساخته فیلم ساز شهیر آمریکایی دارن آرونوفسکی(Darren Aronofsky) است که در سال ۲۰۰۶ و بعد از حدود شش سال زمان که صرف ساخته شدنش گردید به نمایش در آمد. فیلم از سه داستان تو در تو تشکیل شده است که در انتها به هم می پیوندند. با هم نگاهی می اندازیم به این اثر بی نظیر که بعد از مدتها لذت تماشای یک فیلم خوب را به من بخشید.
اگر کسی را عاشقانه دوست دارید به تماشای این فیلم ننشینید. این توصیه دلسوزانه را همین ابتدا بیان می کنم زیرا ایمان دارم اثرات تماشای این فیلم برای کسانی که عزیزی دارند و یا از آن بدتر عزیزی را از دست داده اند تا مدتها بر جای خواهد ماند. فیلمی که بی شک در ۹۵ دقیقه زمانش بارها اشک را بر گونه های بیننده حساس جاری خواهد ساخت.
فیلم با داستان یک شوالیه قرن شانزدهمی اسپانیایی به نام توماس (هیو جکمن) آغاز می شود. او در جنگلهای محل زندگی مایا ها سرگردان است تا شیره افسانه ای درخت حیات را برای ملکه اش (راشل وایز) بیابد.
داستان دوم و اصلی به زندگی دکتر تام کرئو (باز هم با بازی هیو جکمن) می پردازد که دیوانه وار به دنبال درمانی برای سرطان می گردد تا همسر دلبندش(ایز، با بازی راشل وایز) را از مرگ نجات دهد.
در داستان سوم که پانصد سال بعد روایت می شود و بسیار سورئالیستی است تام را دنبال می کنیم که در فضا روان است ، شناور بر جزیره کوچکی که تنها درختی کهنسال در آن وجود دارد. آنها به سمت یک سحابی عازمند که زمانی (ایز) از آن به عنوان مکان آرامش سخن گفته بود.
بله، داستان فیلم قدری عجیب به نظر می رسد اما پرداخت فیلم و بازیهای هنرمندان به قدری جذاب از کار در آمده که برای لحظه ای نمی توانی تصور کنی با یک داستان ساختگی که توسط خود (آرونوفسکی) هم نوشته شده مواجه هستید.
شاید اگر بخواهم تم اصلی فیلم را به صورت کوتاه بیان کنم این باشد که:
انسان قرنهاست که در افسانه یا واقعیت به دنبال راهی برای پیشگیری از مرگ بوده و هست(جایی از فیلم دکتر تام می گوید: مرگ هم یک بیماری است. پس حتما درمانی دارد و من آن را پیدا خواهم کرد) اما آیا خود مرگ به تنهایی به عنوان تولدی دوباره، زیبا نیست.
راستش باید بگویم بعد از دیدن تصویری که این فیلم از مرگ و زندگی پس از آن ارائه می دهد می توان با آسودگی بیشتری به مرگ اندیشید(آسودگی که هیچ وقت نتوانستم از مرور دوباره و چند باره کتابهای دینی و موعظه هایی که سالها برایمان گفته اند و درس داده اند کسب کنم!)
شش سال زمان برای ساخت یک فیلم زمان کمی نیست اما بعد از دیدن فیلم ، باید اعتراف کرد که آرونوفسکی فیلمی از هر جهت عالی ساخته است. بازی بازیگران و تکنولوژی عظیم به کار رفته در فیلم همه و همه در به باور رساندن بیننده دست به دست هم داده اند. به اینها اضافه کنید موسیقی جالب و شاید کم نظیر فیلم (اثر کلینت منسل) را که خود سرچشمه بحث هایی بوده است.
راستش بعد از دیدن فیلم گشتی در اینترنت زدم تا شاید بتوانم نظر دیگر بینندگان فیلم را بخوانم اما در سایتهای فارسی زبان تقریبا هیچ اشاره ای به این شاهکار هنری نشده بود. بر خود لازم می دانم تماشای این اثر هنری زیبا را به همه دوستانم توصیه کنم.
برچسبها: نقد فیلمفیلم چشمه
(The Fountain)چشمه
کارگردان و فیلمنامهنویس: دارن آرانوفسکی
بازیگران: هیو جکمن، ریچل وایز، الن برستاین؛ محصول ۲۰۰۶
فیلم چشمه به کارگردانی دارن آرانوفسکی محصول سال ۲۰۰۶ میلادی یک درامِ فانتزیـ علمی ـ تخیلی است که سه داستان موازی، اما، درهمتنیده را روایت میکند. داستان اول مربوط است به دنیای رئال موجود، داستان دیگر در عصر فاتحان اسپانیایی یا کانکیستادورها اتفاق میافتد و سومین داستان به عالمی عرفانی و معنوی تعلق دارد. هیو جکمن و ریچل وایز در هر سه داستان نقشهای اصلی را ایفا میکنند.
دارن آرانوفسکی (متولد ۱۲ فوریهی ۱۹۶۹ در بروکلینِ نیویورک) کارگردان، فیلمنامهنویس و تهیهکنندهی امریکایی است. وی در دانشگاه هاروارد در رشتههای مردمشناسی و سینما و انیمیشن به تحصیل پرداخته است. از آثار
معروف وی میتوان از پی، سوگواری برای یک رؤیا نام برد و فیلم بعدی او قوی سیاه است.
نام فیلم از چشمهی جوانی گرفته شده است، داستان قدیمی کاشف اسپانیایی خوآن پونسه دلیون که در ۱۵۱۳ برای یافتن چشمهی جوانی به فلوریدای امروزی سفر کرد و هیچگاه به هدف خود نرسید.
آرانوفسکی در فیلم چشمه با تأثیر از اساطیر مایاها و با دیدگاهی نزدیک به اچ. جی. ولز، نویسندهی انگلیسی، در کتاب ماشین زمان به موضوع سرنوشت میپردازد و فیلمی دربارهی عشق، میرایی معشوق و تلاش عاشق برای پیدا کردن درخت زندگانی و نجات معشوق درست کرده است.
در ابتدا قرار بود این فیلم در سال ۲۰۰۲ با بودجهی ۷۰ میلیون دلاری، با شرکت ستارگان هالیوودی مانند برد پیت و کیت بلانشت ساخته شود. اما بهخاطر جدایی پیت از این پروژه، تهیهی فیلم متوقف شد. بعدها آرانوفسکی توانست پروژه را دوباره احیا کند و با استفاده از فنونی همچون عکاسی ماکرو بهجای جلوههای ویژهی پیچیده و بودجهای تقریباً نصف بودجهی قبلی فیلم در سال ۲۰۰۵ به اتمام برساند.
داستان اصلی این فیلم به زندگی تامی کریو انکلوژیست (با بازی هیو جکمن) میپردازد که در جستجوی درمانی برای تومور مغزی است. هدف او دستیابی به اهداف مادی خود نیست، بلکه قصد دارد تا همسرش را که از سرطان رنج میبرد نجات دهد. همسر او، ایزی (با بازی ریچل وایز)، با پذیرفتن سرنوشت و تسلیم شدن در برابر مرگ، سعی دارد تامی را آرام کند. ایزی از یک سو با صحبت دربارهی مرگ و روح انسان و چگونگی باز متولد شدن آن در اساطیر مایاها، و از سوی دیگر با نوشتن رمانی دربارهی یکی از فاتحانِ اسپانیاییِ برِّ جدید که در جستجوی درخت زندگی است، دو دنیای موازی برای تامی میسازد و از او تقاضا میکند که رمان ناتمام را به پایان برساند. تامی برای به سرانجام رساندن آن در دو دنیای موازی با زندگی خود نیز به سر میبرد. یکی از این دنیاها تجلیگر روح تامی است و در آن به سمت تولد دوباره میرود و به زندگی گذشتهی خود مینگرد. دنیای دیگر که در واقع ساختهی همسر اوست، دنیای زمانی است که در آن فاتح اسپانیایی به دنبال درخت زندگانی است.
پس از مرگ ایزی تامی، با پشت سر گذاشتن فراز و نشیبهای احساسی بسیار، به نتیجهی مورد نظر ایزی میرسد. اینکه تلاش برای تغییر سرنوشت بیهوده است و بهترین تصمیم، استفاده از فرصتهایی است که به ما داده شده و پایانی که تامی برای کتاب انتخاب میکند درواقع بیانگر همین نتیجه است. تصمیم تامی در قالبی نمادین بهصورت باز متولد شدن روح او نشان داده شده است.
آرانوفسکی در این فیلم چندان از جلوههای ویژه استفاده نکرده است. زیرا او با الهامگرفتن از ۲۰۰۱، ادیسهی فضایی (اثر استنلی کوبریک) تصمیم گرفته بود که از جلوههای ویژه استفاده نکند تا با گذشت زمان و پیشرفت فناوری اثر وی باارزش باقی بماند و همچنین این کار با بودجهی کم فیلم هم تناسب داشت. پیادهسازی این تفکر برای اثری که یکسوم آن، در محیطی غیرزمینی به سر میبرد، چندان ساده نبود و بهطور کامل نیز انجام نشده و به همین خاطر در بعضی صحنهها از جلوههای ویژهای نه چندان قوی استفاده شده است، که استقلال اثر را از زمان کمرنگ میکند.
یکی از ویژگیهای این اثر داستان پیچیده و روایتهای درهمتنیدهی آن است که هرچند امروزه به عنوان یکی از خصوصیات فیلمهای برتر به حساب میآید، اما باعث میشود که دامنهی مخاطبان اثر بسیار محدودتر شود. دیگر ویژگی آن استفادهی آرانوفسکی از زبان بصری قوی است؛ مثلاً از پاییز بهعنوان نمادی مناسب از مرگ استفاده شده است. نقش اول تا زمانی که به نتیجهای نرسیده است بیشتر در تاریکی و نور دیده میشود. رنگ طلایی نمادی است از مادیگرایی و مواردی که انسان را از درک واقعیت دور میکند (به گفتهی آرانوفسکی). حتا از تصاویر هندسی نیز بهطور حسابشدهای استفاده شده تا این سه داستان بهصورت بصری نیز قابلتمییز باشند. بهطوریکه در بخشهایی از فیلم که مربوط به گذشته (فاتح اسپانیایی) است بیشتر از اشکال سهگوش، در بخشهای مربوط به دنیای کنونی، بیشتر از اشکال چهارگوش و در بخشهای مربوط به تجلی روح تامی بیشتر از اشکال کروی استفاده شده است.
در فیلم چشمه آرانوفسکی با استفاده از فنون کلاسیک هنری، اثری خلق کرد که میتوان از آن بهعنوان اسطورهای مدرن یاد کرد.