مصاحبه با کارگردان فیلم
فیلم بی پولی
سینمای ما – گلاویژ نادری: پنج سال از ساخت «بوتیک» اولین تجربه کارگردانی حمید نعمتالله میگذرد و او این روزها مشغول فیلمبرداری دومین فیلم بلند سینماییاش است. تا به حالا بیش از ۸۰ درصد از سکانسهای فیلم جلوی دوربین علیرضا زریندست رفته است و گروه تولید، مشغول فیلمبرداری سکانسهای داخلی باقیمانده هستند. سکانسهای خارجی پیش از شروع فصل گرما فیلمبرداری شد و نعمتالله به همراه بازیگرانش روزهای پایانی فیلمبرداری را میگذرانند. داستان «بیپولی» درباره زندگی زوج جوانی است که دچار مشکلات اقتصادی و بیپولی میشوند و به دنبال راهی برای تغییر وضعیت زندگی خود هستند، آنان راههای مختلفی را برای رسیدن به پول بیشتر تجربه میکنند. بهرام رادان و لیلا حاتمی نقش این زوج را بازی میکنند و سایر بازیگران از جمله حبیب رضایی، امیر جعفری، سیامک انصاری، بابک حمیدیان، فرهاد شریفی و… هر یک نقشی کوتاه و فرعی را برعهده دارند.
کار در لوکیشن قدیمی و باستانی
«بیپولی» فیلم پرلوکیشنی است و تعداد لوکیشنها در گرمای تابستان کار را برای گروه تولید سختتر میکند. یکی از این لوکیشنها، طبقهای از ساختمان قدیمی و فرسودهای است که از آن در فیلمنامه به عنوان «شرکت متاهلان» نام برده شده؛ طبقه هفتم ساختمانی که چند سال دیگر میتوان آن را جزء آثار باستانی به حساب آورد. درهای چوبی قهوهای رنگ همراه با شیشههای مات، دو اتاق این شرکت را از هم جدا کرده است. این طبقه دو واحد دارد که هر دوی آنها در اختیار گروه قرار گرفته است. در طبقات دیگر این ساختمان کلاسهای آموزش نقاشی و گرافیک برگزار میشود که هنرجویان آن هر ازگاهی از سر کنجکاوی با آسانسور به طبقه هفتم میآمدند و در حالی که زیرزیرکی نگاهی به گروه و بازیگران میانداختند بقیه طبقات را پیاده میرفتند. فضای داخلی شرکت هم با اینکه توسط گروه، بازسازی و رنگآمیزی شده بود اما شرایط بهتری از دیگر بخشهای این ساختمان قدیمی نداشت. سه میز چوبی زهوار دررفته در دو اتاق شرکت متاهلان قرار داشت که روی یکی از آنها چند قوطی کرم، عطر و مقداری لوازم آرایشی چیده شده بود. روی زمین فرش کهنه رنگارنگ انداخته بودند که روی آن وسایل آرایش قرار داشت. این شرکت در فیلمنامه متعلق به یکی از دوستان ایرج (بهرام رادان) شخصیت اصلی فیلم است که مدتی قبل از آن به خرید و فروش لوازم آرایشی میپرداخته و حالا تبدیل به محلی برای گذران اوقات بیکاری آنان شده است. ایرج به همراه دوستانش برای اینکه از غرغر همسرانشان در امان بمانند، صبحها از خانه بیرون میآیند و چون جایی برای رفتن ندارند در شرکت دور هم جمع میشوند. گوشهای از اتاق تخت فلزی قدیمیای هست که هم بیکاران شرکت متاهلان روی آن استراحت میکنند و هم اعضای گروه تولید برای مدت کوتاهی هم که شده روی آن دراز میکشند تا خستگی بهدرکنند. یخچال سفید کوچکی که به نظر می رسد متعلق به دهه ۳۰ یا ۴۰ است در گوشهای از اتاق قرار داده شده و پنکه کوچکی که مشابهش را در فیلمهای کیمیایی دیدهایم روی صندلی گذاشتهاند تا گرمای هوا را کمتر کند، به قول یکی از اعضای گروه، پنکه باشخصیتی است و هویت دارد. با اینکه سالیان درازی از عمر این پنکه میگذرد اما به تنهایی میتواند یکی از اتاقهای شرکت را خنک کند هرچند که اسحاق خانزادی صدابردار فیلم دل خوشی از آن ندارد چون موقع گرفتن پلان بیصدا و خاموش شدن آن مدتی طول می کشد و او نمی تواند کار خود را سریع شروع کند.
سقف شرکت با پارچههای سفید و پروژکتورهای ریز و درشت پوشیده شده. پارچهها تا جلوی دریچه کولر کشیده شدهاند و مانع از خنک شدن هوا میشوند. زمانی که پنکه فسقلی خاموش میشود گرمای هوا همراه با حرارت پروژکتورها، اتاقهای شرکت را تبدیل به سونای خشک میکنند و عرق همه درمیآید و صورتها رنگ لبو میشود. عرق از سر و روی سیامک انصاری چکه میکند. سرخی صورتش به خوبی نشاندهنده وضعیت آب و هوایی شرکت است که احتمالا به خوبی در فیلم هم نشان داده میشود. وقتی «بیپولی» را روی پرده سینما دیدید از سرخی صورت انصاری تعجب نکنید، گرمای تابستان امسال را به یاد بیاورید، دلیل این رنگ و رو را میفهمید. اعضای گروه تدارکات مرتب آب خنک، شربت آبلیمو و گاهی هم چای به هم تعارف میکنند تا تحمل آن شرایط آسانتر شود. در فاصله دو پلان زریندست پشت یکی از همان میزهای رنگ و رو رفته مینشیند و با نعمتالله صحبت میکند. هر دوی آنها از روند کار در این لوکیشن خیلی راضی هستند. زریندست میگوید: «انتظار نداشتم که به این سرعت کار در این شرکت انجام شود.» به نظر او سختترین سکانسهای فیلم مربوط به این لوکیشن است و به دلیل سختتر بودن کارش، تصور میکند فیلمبرداری این سکانسها بیشتر طول بکشد. نعمتالله هم میگوید: این سکانسها قلب فیلم است و اگر آنطور که میخواست درنمیآمد، همهچیز خراب میشد. آن دو منتظر آماده شدن صحنه هستند تا سکانس جدیدی را شروع کنند. اعضای گروه فیلمبرداری ریل تراولینگ را وسط اتاق میگذارند؛ دوربین را نصب میکنند و پروژکتورها آماده میشوند.
ضبط پربازیگرترین پلانها
سکانسهایی که در این شرکت جلوی دوربین میروند، پربازیگرترین پلانها را دارند و به گفته رضا بختیاری دستیار نعمتالله هر روز هفت، هشت نفر از بازیگرها آفیش میشوند. اتاق نسبتا کوچک است و زریندست در حالی که دوربینش را در حدفاصل دو اتاق و چارچوب در قرار میدهد، پشت آن میایستد. دستیار خانزادی مجبور میشود برای اینکه جایی برای ایستادن پیدا کند، لنگه در را از چارچوب دربیاورد و کنار چارچوب بایستد. حبیب رضایی، امیر جعفری، سیامک انصاری، بابک حمیدیان و فرهاد شریفی در این پلان بازی میکنند. شریفی پشت یکی از همان میزهای باستانی مینشیند. امیر جعفری به یکی از درهای قدیمی تکیه میدهد، سیامک انصاری روی صندلی کنار جعفری مینشیند و حبیب رضایی در حالی که دستهای خیسش را تکان میدهد، از دستشویی بیرون میآید و به طرف اتاقی که رادان در آن خوابیده میرود. آنها چندبار دیالوگهایشان را تمرین می کنند. انصاری و جعفری در میانه دیالوگ گفتن، شوخی و خنده را هم چاشنی کار میکنند و
هر ازگاهی سر و صدای خنده آنان بلند میشود. نعمتالله از آنان می خواهد، از ابتدا دیالوگهایشان را تمرین کنند، یکی دو بار این پلان تمرین میشود و بعد زریندست پشت دوربین قرار میگیرد. جعفری شروع میکند: «عسلویه گرمهها، گرم.» انصاری: «آتیش میباره». رضایی در حالی که از دستشویی بیرون میآید: «جهنم مال اول صبحشه اما پول ریختهها، پول. یکی باید جمع کنه.» دستیار صدابردار تلاش میکند، بوم را جایی قرار دهد که در کادر قرار نگیرد. او در ابتدای پلان بوم را روی هوا نگه میدارد اما وقتی نوبت به شریفی میرسد باید بوم اینقدر را پشت میز و پایین پای او بگیرد، دوباره جعفری دیالوگ میگوید و او در حرکتی که بیشباهت به حرکات ژانگولر نیست روی چهارپایهای میپرد تا دوبار، بوم را بدون اینکه در کادر باشد بالای سر جعفری بگیرد. بار اول پایش از روی چهارپایه لیز میخورد و از آن پایین میافتد و خانزادی کات میدهد. یکی دیگر از اعضای گروه چهارپایه را محکم نگه میدارد روی زمین مینشیند تا داخل کادر هم نباشد. دوباره ضبط شروع میشود. مدت این پلان نزدیک دو دقیقه و طولانی است و همین، کار همه را سختتر میکند. «صدا، رفت، دوربین، آمادهاس، همه ساکت، ضبط میشه.»
رضایی به سمت اتاق ایرج (رادان) میرود. حمیدیان به سرعت به او نزدیک می شود. او نقش یک لال را بازی میکند که به زبان اشاره صحبت میکند. حمیدیان اجازه نمیدهد رضایی به اتاق ایرج برود چون او در حال استراحت است و حمیدیان هم مراقب است کسی مزاحم ایرج نشود.» رضایی به او میگوید: «ببین من رفتم بانک، دیدم یارو نهتنها چک رو اجرا گذاشته بلکه گفته دلم براش تنگ شده، میخواد ببیندش اگه منو ببینه خوشحال میشه.»
حرفهای حمیدیان را فقط انصاری متوجه میشود و برای رضایی ترجمه میکند. رضایی: «چرا اینقدر میخوابه، معتاد نشده باشه؟» شریفی: «نه بابا متخصص گل یا پوچه، میره دنبال کار اما جور نمیشه.» جعفری: «آنقدر جوندوسته که سمت این چیزا نمیره.» این پلان سه، چهار بار تکرار میشود. حمیدیان باید در حالی که به رضایی نزدیک میشود با شیشه عطری که در دست خود دارد به خودش و اطراف عطر بزند. نعمتالله با او چندبار تمرین کرد، نقطه شروع حرکت او را تنظیم میکند. بوی عطر تند در فضا پخش می شود. جعفری میگوید: «آقا تورو خدا از این عطر نزن، آدم خفه میشه.»
مهم اینه که اتفاق بدی نیفته
نعمتالله خیلی خوب حواسش به بازیهاست و به بازیگرانش در گفتن دیالوگها کمک میکند. او یکی دو خط از دیالوگهای این پلان را حذف میکند و پس از سه، چهار بار ضبط به پایان میرسد. کولر و پنکه که هنگام ضبط خاموش بودند به سرعت روشن میشوند تا تنفس بیش از این سختتر نشود. خانزادی میگوید دو ماه است که ناچارند در این وضعیت کار کنند. او از نعمتالله میخواهد صداهای ضبط شده را چک کند، او قبل از اینکه به صداها گوش دهد، میگوید: «معلومه که خوب شده» اما خانزادی اصرار میکند و نعمتالله پس از شنیدن صداها رضایت خود را اعلام میکند. کارگردان «بیپولی» به زریندست و خانزادی اطمینان دارد و با زریندست بر سر ضبط پلانها مشورت میکند. نعمتالله سرحالتر از همیشه است و همین مساله نشان از این دارد که از کار راضی و به نتیجه فیلمش امیدوار است. او میگوید: «تقریبا هیچ فیلمی آنطور که آدم میخواهد، پیش نمیرود. بخشی از این موضوع کاملا طبیعی است. یعنی خود به خود آن چیزی که در ذهن کارگردان ساخته شده با هر بازیگر، لوکیشن، لباس و… تغییر میکند اما مهم این است که اتفاق بدی نیفتد و نتیجه کار بد نشود. این فیلم با شرایط و امکانات موجود با آنچه در ذهن من بود، تفاوت دارد اما نتیجه کار تا به حال خوب بوده و کاملا راضی هستم. کارگردانی شبیه سوالهای چهار جوابی است. آدم مدام فکر میکند، این نما را بسته بگیرد یا باز، زاویه دوربین اینطور باشد یا نباشد، بازیگر این کار را انجام دهد یا نکند. این سوالات در ذهن من هست و اینها جزء احوالات طبیعی کارگردانی است اما خوشبختانه مشکلی در طول کار نداشتم و همهچیز مطابق میلم پیش رفت.»
گروه فیلمبرداری مشغول نصب تراولینگ و سهپایه و دوربین برای ضبط ادامه این سکانس میشوند. ادامه این سکانس از جایی شروع میشود که رضایی به همراه حمیدیان پشت در اتاق رادان میایستد و رضایی وارد اتاق میشود. رادان روی یکی از همان میزهای رنگ و رورفته در حالیکه بالش زیر سرش گذاشته و ملحفهای روی خود کشیده، خوابیده است. ملحفه رنگارنگ است و نعمتالله از یکی از اعضای گروه میخواهد آن را عوض کرده و ملحفه سفیدی بیاورد. نعمتالله از حمیدیان و رضایی میخواهد یک بار دیگر دیالوگهایشان را بگویند. زریندست از هر کدام از آنها میخواهد کمی جای خود را تغییر داده و نزدیک به هم بایستند. از ابتدا قرار بود باقیمانده این سکانس در یکی دو نما ضبط شود اما با صلاحدید نعمتالله و زریندست به چند پلان کوتاه و نمای متفاوت تبدیل میشود. بعد از دو برداشت این پلان ضبط میشود. حالا باید رضایی وارد اتاق شود، به سمت رادان برود و او را از خواب بیدار کند. یکی، دو بار با حضور نعمتالله این پلان تمرین میشود و بعد صدا، دوربین، حرکت. رضایی: ایرج، ایرج، خوابیدی؟ بیدار شو. ایرج کمکم چشمهایش را باز میکند و با دیدن رضایی با سرعت به سر او ضربهای میزند رضایی از اتاق فرار کرده و در را پشت سرش قفل میکند. نعمتالله از رادان میخواهد آرام چشمهایش را باز کند و بعد دستهایش را به سمت یقه رضایی ببرد و ضربه بزند. او میخواهد این حرکت آرامتر انجام گیرد. خانزادی به رادان گوشزد میکند، مواظب میکروفن که به لباس حبیب رضایی وصل شده، باشد و به آن ضربهای نزند. رضایی و رادان با هم تمرین میکنند و حین تمرین و بگو و مگو خندهشان میگیرد و سروصدای آنان دیگران را هم به خنده وامیدارد. یکبار دیگر این صحنه ضبط میشود. نعمتالله از زریندست میپرسد: «خوب بود؟» زریندست میگوید: «عالی، اما یکبار دیگر بگیریم.» نعمتالله در حالی که حواسش به بازی بازیگران است، نیمنگاهی هم به مانیتوری میکند که به دوربین وصل است. او بر خلاف دیگر کارگردانان از مانیتور جداگانه استفاده نمیکند و همهچیز را در صحنه زیر نظر دارد. نعمتالله میگوید: «با مانیتوری که به دوربین وصل است، صحنهها را کنترل میکنم اما این مانیتور بیکیفیت است و جداکردن آن از دوربین مشکلاتی دارد. پیچش هرز شده و گاهی اوقات زاویه دید سخت میشود اما تا جایی که ممکن باشد از مانیتور پلان را میبینم. بیشتر اوقات هم راشهای ضبط شده را کنترل میکنم.» دوباره این پلان ضبط میشود. زریندست جای دوربین را کمی تغییر میدهد. رضایی بیرون، پشت در و رادان داخل اتاق میایستد. یکی از اعضای گروه روی زمین مینشیند طوریکه در کادر قرار نمیگیرد و در را فشار میدهد تا باز نشود.
تبادل قرارداد بیست از زیر در
مسوول گریم مقداری رنگ قرمز کنار ابرو و روی دست رضایی میریزد. ضبط این پلان شروع میشود. رادان: باز کن در رو.
رضایی: باز نمیکنم. زدن سرمو شکوندن. ببین داره خون میاد.
رادان: باز کن. کاریت ندارم.
نعمتالله کات میدهد. زریندست از رضایی میخواهد، سرودستش را طوری بگیرد که لکههای خون مشخص باشد. کارگردان هم از رضایی میخواهد دستش را مدت بیشتری پشت شیشه در نگه دارد تا رادان لکههای خون را ببیند. با سه برداشت، نعمتالله رضایت خود را اعلام میکند. حالا دوربین به داخل اتاق میرود و همین صحنه از آن طرف در فیلمبرداری میشود.
رادان: وا کن بهت میگم.
رضایی: بابا امان بده. قرارداد بیست آوردم.
رادان: بیست بخوره تو سرت. درو واکن. چک باشه میآم بیرون خرد و خمیرت میکنم.
رضایی: نقده؛ بهخدا نقده….
رادان: درو واکن مایهرو بده…
رضایی از پشت شیشه پاکتی را نشان رادان میدهد و از زیر در پاکت را به داخل اتاق میفرستد. دوباره این پلان از بیرون از اتاق گرفته میشود. دوربین روی تراولینگ جا میگیرد و رضایی و رادان دیالوگهایشان را میگویند. زریندست از رادان میخواهد سرش را در حالیکه به شیشه چسبانده، نزدیک سر رضایی بیاورد تا تصویرش واضحتر شود. دستیار صدابردار به سختی بوم را نزدیک رادان نگه میدارد تا دیده نشود. خانزادی از رادان میخواهد کمی از شیشه فاصله بگیرد تا صدایش واضح شود. زریندست نمایی هم از آمدن پاکت از زیر در به سمت رادان میگیرد. با آخرین برداشت این پلان و فرستادن پاکت از زیر در به سمت رادان فیلمبرداری این سکانس به پایان میرسد، ساعت ۳۰/۶ بعدازظهر است و گروه از ۱۰ صبح در این لوکیشن مشغول کار بودهاند. قطع برق کار آنان را دو ساعت عقب انداخته وگرنه فیلمبرداری زودتر به پایان میرسید. هوای گرم بعدازظهر تابستان با وجود کولر و پنکه باشخصیت که به غیر از زمان فیلمبرداری با تمام توان کار میکردند، همه را از پای درآورده است. اعضای گروه از فردا در لوکیشن دیگری (بخوانید شرکت دیگری) که متعلق به یکی دیگر از متاهلان است، کار را ادامه میدهد. فیلمبرداری اواخر تیرماه به پایان میرسد. تدوینگر «بیپولی» هنوز مشخص نشده. نعمتالله یکی دو نفر را در نظر دارد که با توافق با مصطفی شایسته (تهیهکننده) تدوین فیلم را به یکی از آنان خواهد سپرد. نعمتالله هم مانند شایسته تاکید دارد اولین اکران فیلم در جشنواره فجر باشد. سیامک انصاری زودتر از بقیه خداحافظی میکند. امیر جعفری و بهرام رادان پس از او میروند. رضایی پس از اینکه گریم خود را پاک میکند از گروه جدا میشود. نعمتالله جای خنکی پیدا میکند و کنار علی علایی یکی از بازیگران مینشیند و پلانهای برداشت شده امروز را دوباره مرور میکند. محمد شایسته مدیر تولید عکسهایی را که با دوربیناش گرفته نگاه میکند. خستگی در چهره تمامی اعضای گروه به خوبی نمایان است اما همه آنها با انرژی و روحیه خوب کار میکنند. خستگی جسمی باعث نمیشود، چیزی از کار کم بگذارند. نعمتالله از سوژه فیلم خوشش آمده و فیلمنامهای را که به همراه هادی مقدمدوست نوشته دوست دارد. این تنها دلیل او برای ساخت ملودرامی اجتماعی با پسزمینه طنز و کمدی پس از ساخت اولین فیلمش، «بوتیک» است که مضمونی تلخ داشت. او میگوید: «باید روحیه و انگیزه ساخت فیلم داشته باشم تا کارم را شروع کنم. در این مدت انگیزهای برای ساخت فیلم نداشتم و ترجیح دادم از سینما فاصله بگیرم. شروع کار قبل از هر چیز به روحیه خودم برمیگردد.» او حالا انگیزه زیادی دارد و با انرژی به کار خود ادامه میدهد و آنطور که معلوم است از نتیجه کار راضی و به اکران آن امیدوار است. با انرژی و موج مثبتی که در گروه سازنده «بیپولی» وجود دارد این فیلم به احتمال بسیار زیاد یکی از بهترین فیلمهای امسال خواهد بود و اگر مشکلی پیش نیاید و کارها به همین خوبی پیش رود، دومین فیلم نعمتالله یکی از برترینهای جشنواره فجر امسال است
فیلم غزل
داستان از این قرار است که غزل، دختر جوانی است که در آستانه ازدواج با فرشاد، بینایی خود را به تدریج از دست میدهد و فرشاد نامزدی خود را با او به هم میزند. از طرفی پدر و خواهر غزل به دلیل نداشتن توانایی در مراقبت از او، غزل را به آسایشگاه ویژه نابینایان میبرند. غزل در آسایشگاه کتاب شعری منتشر میکند که مورد توجه یک موسسه ضبط و تکثیر نوارهای موسیقی قرار میگیرد. بعد از چندی نوار اشعار غزل با صدای خود او منتشر میشود و از آن استقبال فراوانی میشود. اوضاع مالی غزل خوب میشود تا جایی که میتواند یک خانه زیبا برای خود تهیه کند. پس از این، تمام کسانی که به نحوی غزل را طرد کرده بودند، به سراغ او میآیند و…
آقای قادری با توجه به اینکه فیلمنامه «چشمان سیاه» را محمدهادی کریمی نوشته، چه ویژگی در آن دیدید که تصمیم به ساخت آن گرفتید؟
بعد از گفت و گوی مفصلی که با آقای کریمی داشتیم، به این نتیجه رسیدیم که فیلمنامه را بسازیم و در تمام مراحل فیلم، ایشان کنار من بودند.
گویا عشق در همه فیلم های شما، به هر صورت، باید حرف اصلی را بزند؟
عشق کجا حرف اول را نمی زند، تا بوده دنیا، همین بوده. عشق به فرزند، عشق به زندگی، عشق به همسر، عشق به میهن. اگر عشق نباشد، اصلاً زندگی معنا ندارد. حالا باز باید ببینیم که عشق را چگونه معنی می کنیم، عشق را فقط بین دو تا دختر و پسر نمی توان تلقی کرد. در فیلم و سینمای من هم عشق باید جایگاه خودش را داشته باشد.
آیا فیلمنامه را تغییر دادید و آن را چند بار بازنویسی کردید؟
- خیلی. شاید بیست بار آن را بازنویسی کردم.
آقای قادری از نظر شما، سینمای ملودرام چه تعریفی دارد؟
- ملودرام، همان زندگی است. خنده، شادمانی، عروسی، غم، اندوه، مرگ همه جزو زندگی هستند. اینها اجزای فیلم من هستند، حالا کنار آنها احساسم را نیز به فیلم منتقل می کنم. من از این که بگویند قادری فقط ملودرام می سازد، معذب نمی شوم، این سینمای من است.
در فیلم قبلی تان «سام و نرگس» قهرمان دختر مدام گریه می کرد و فیلم پر از سوز و آه بود، اما در این فیلم شخصیت دختر رفتارهایش به گونه دیگری است؟
- ببینید فضای فیلم «سام و نرگس» می طلبید این دختر که عاشق شده بود، برای سرنوشت پسری که دوستش دارد و حالا در آستانه اعدام قرار دارد، گریه کند. به هر حال من هم که یک مرد هستم، اگر برای فرزندم اتفاقی پیش بیاید و یا یکی از بستگانم در آستانه اعدام قرار بگیرد، گریه می کنم. مرد با تمام ابهتش گریه می کند، پس این مسئله برای دختر هم طبیعی است. اما در «چشمان سیاه»، “غزل” دختری دانشجو است و آدمی درون گرا و به هر حال بر رفتار خودش تسلط دارد و به قول شما اشک و زاری راه نمی اندازد. به هر حال ما شاهد این هستیم که دختر دارد از درون نابود می شود. جنس هر فیلم، بازی خودش را می طلبد.
با توجه به این که در فیلم اشاره هایی است که قصد داشته اید حرف های روز را به تصویر بکشد، اما فکر نمی کنید انتخاب این نوع موسیقی متن پر سوز و تا حدی هندی، این ُبعد از فیلم را تحت تأثیر قرار دهد و فیلم صرفاً تبدیل به یک اثر عشقی شود؟
- به هر حال فیلم حرف های روز را می زند. این مسئله جای خودش را دارد، همان طور که موسیقی فیلم هم جای خودش را دارد. خیلی ها را دیدیم که از موسیقی فیلم تعریف کردند. این بحث ها همه بر محور سلیقه است. من از پیراهن مشکی خوشم می آید، شما از پیراهن سرمه ای خوشتان می آید و یکی هم می آید و پیراهن قرمز را ترجیح می دهد. آیا دلیل بر این است که یکی از این پیراهن ها بر دیگری برتری دارد. این بحث ها کاملاً سلیقه ای است.
آیا شخصیت غزل دلاویز بر اساس شخصیت مریم حیدرزاده شکل گرفته است؟
- اصلاً. خانم مریم حیدرزاده خیلی مورد احترام من است. اما اصلاً ربطی به ایشان ندارد. دیگر این که اگر هر دختری شاعر باشد، خانم حیدرزاده است؟ مسلماً نه. این دختر دانشجویی است، که سنی از او گذشته و در قصه ای که پیش می رود آن قدر با ناکامی و مشکل برخورد می کند تا بالاخره چشمانش نابینا می شود.
دختر فیلم -غزل- بازی روانی دارد، اما به ظاهر تیپ او مناسب شخصیت و سلیقه «سورنا» نیست و خوب این به نظرم به فیلم ضربه می زند.
- خانم خلیلی اصلاً در انگلستان زندگی می کنند و خودشان مراجعه کردند و درخواست کردند تا در این فیلم بازی کنند و بعد از تستی که از ایشان گرفتم، فهمیدم که بهترین گزینه برای نقش غزل است و اصلاً هم فکر نمی کردم که این کار ریسک است. حالا که شما می گویید بازی خوب و روانی دارد، من در واقع بازیگری را کشف و تحویل سینما داده ام. آقای گلزار برای اولین بار در یکی از فیلم های من بازی کرد. اگر فیلم تاراج را دیده باشید، هم آقای هاشم پور و هم خیلی از بازیگران آن، اولین بار بود که بازی می کردند و حالا بازیگران مطرح و موفقی هستند.
این که دختر نابینا می شود و پسر توانایی حرف زدن را از دست می دهد، پیشنهاد شما بود؟ معنای این تصویر چیست و چرا تمام رابطه ها با مشکل برخورد می کند؟
- اصلاً من به دلیل همین نکته فیلمنامه را پسندیدم. دانشجویی که چشمش را از دست می دهد و از دانشجویی دیگر که حنجره اش را از دست می دهد. جذابیت این مسئله برایم در این نکته بود که دختر او را نمی بیند و پسر نیز در جایی از قصه توانایی حرف زدن را ندارد. اینها در عین حال تعلیق فیلم هم هستند.
قهرمانان فیلم های قبلی شما مردم کوچه و بازار و عمدتاً از سطوح پایین جامعه و یا به عبارت دیگر از افراد « لمپن» هستند. چطور تصمیم گرفتید از شخصیت های دانشجو در فیلم استفاده کنید؟
- به دانشجویان احترام زیادی می گذارم، آنها اعتبار مملکت ما هستند. علاوه بر این قصه می طلبید که این شخصیت ها دانشجو باشند.
گویا فیلم تان همزمان در آمریکا نیز به نمایش درمی آید؟
- نمی دانم آنجا استقبال مخاطبان چگونه خواهد بود. به من وقتی گفتند امریکا برویم، تنها چیزی که به ذهنم رسید، پسرم بود، چون من پسرم را آنجا از دست دادم و حالا توفیقی دست داده که سر مزار او باشم.
خواستم این پایان نسبت به فیلم های دیگرم متفاوت باشد. به هر حال در این فیلم در کل تلاش کرده بودم اثری متفاوت تر از فیلم های دیگر خلق کنم.
در این فیلم برای شعر جایگاه خاصی در نظر گرفته اید؟
- بله. اساساً شعر منبع عشق است. دو جوان فیلم من هم شعر دوست دارند و هم کتاب شعر چاپ می کنند. شعرهای فیلم را هم خانم اندیشه فولادوند گفتند و مقداری از آن هم سروده دکتر کریمی است.
دلیل استفاده ای از این همه تبلیغات در فیلم تان چه بود؟
- اگر در فیلمی تابلوهای تبلیغاتی یا نماهایی از این دست را می بینید، خیلی طبیعی است. مثلاً دارید با آقایی در خیابان کریم خان صحبت می کنید، نمی توانیم مثلاً شما را در فیلم در گوشه یک دیوار بچسبانیم. دارید سوار ماشین از خیابان رد می شوید، بالاخره بیل بوردهای سینمایی را می بینید یا تبلیغات پپسی کولا را می بینید، بعد هم از نظر بضاعت فیلم هم مهم است. مثلاً همین اواخر فیلم «توکیو بدون توقف» که بر پرده اکران بود. مگر تمام فیلم تبلیغ نبود، ولی آیا کسی اعتراض کرد، فیلم هم که فروخته شد و من حالا دارم سؤال می کنم، شما به فیلم توجه می کنید یا به دو تا نما.
فکر می کنید حرف ناگفته ای باقی مانده؟
- من فکر می کنم اگر قرار است قضاوتی هم صورت گیرد، باید فیلم را دقیق و خوب دید. چون تمام پلان های این فیلم حساب شده است. گارد نگیریم و فیلم را صمیمانه ببینیم. آن وقت شاید به نتیجه منطقی برسیم.